دل هـای گـیـــــج

" ما چیزی برای پوشیدن از این و آن برهنه نداریم!"
کجا دانند حا ما سبکبالان ساحل ها...

...

از این همه بازی تو، باشد قبول رَد شدم. دنیای من هم مال تو. دارم به آخر می رسم.

khishtankoshi

+ دلم می خواهد دستم را بگذارم روی چشمهای غم گین ِ اکنونت، تا تمام دلواپسی این روزهای مرا نفس بکشی...رفیق!

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت۳:٤٩ ‎ق.ظتوسط بی نشان... | نظرات ()
دوباره درگیر تو ام میان غربت دلم!

   من زخمی ِ ...

   زهر خنده های تواَم.    

  

        zahr khandeh   

 

  

ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ساعت٥:٢٧ ‎ق.ظتوسط بی نشان... | نظرات ()
بی پرده دوستم بدار!

گـ*اهی که عشـ*ق

آرا*م و سر به زیر

در آخرین دقایق ِ منحوس ِ زندگی

بر پیکر خموده ی اندیشه های من

چون ساحره

نزدیک می شود

پرهیز می کنم...

.

.

.

کاینک چه حیله ای

زائیده می شود...!

ــــــــــــــــــــــــ

 

بی پرده دوستم بدار، بی پرده...خُدایِ نازنینِ مَن.

 

تصویر من در کِش و قوس، ما بین وهم و خیال است

باید  که من مرده باشم، یا زنده ام؟ نه محال است!

جان داده بودم به دست ِ گرم ِ خدایی که در من

مخلوق من گشته بود و اندیشه ام، این گناه است؟

...

من چو آهی مانده بر لب، ما بین حرف و سکوتم

تصویر یک خنده اما... تعبیر صدها جنونم

با ظاهری غرق عیش و خنده هایی که دروغن(خنده هایی دروغین)

تنها دعایم همین است:.... نگذار که تنها(بی تو) بمونم

 

( کاملاً فی البداهه و نیم ساعته، بنابر این کم و کاستی ها رو ببخشین)

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

- ببخش اگر پشت پرده ی لبخندهایم را اینجا باز می کنم، ببخش رفیق.

+نوشته شده در شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸ساعت۳:۱٠ ‎ق.ظتوسط بی نشان... | نظرات ()
آقا جون به خدا منم تشنه ام...

چه عشقی می کنن اونا که عمو صدات می کردن.

من چشمهام رو دخیل دستهای تو کردم، نمی خوای گره ی این همه تنهایی رو باز کنی آقا جون؟

دسـ تـــ هـــ ا ـی تو اَن که هر وقتی افتادم کمکم کردن تا دوباره بلند بشم.

 دستهای تو منجی منن.

آقا جون، جونم فدای لبهای تشنه تون.

 

+نوشته شده در شنبه ٥ دی ۱۳۸۸ساعت٩:٠٧ ‎ق.ظتوسط بی نشان... | نظرات ()
عطر عشق و بوی خون!

این روزها

مُحَرَم ، مَحرَم دلم می شود...

"وقتی دلم برای خودم هم، تنگ می شود!"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- این روزها گیجِ بوی اسپند و عطر چای صلواتی و صدای زیبای مادرم... وقتی تنها برای خودشان روضه می خوانند و ...

+ این روزها تمام شیشه های رو به حیاط خانه ی مان پُر اند از شعرهایی که روی شیشه های بخار گرفته زیر نگاه تو از شرم آب می شوند.

هر صبح خیلی زود بیدار می شوم و می روم پنجره ی حیاط را باز می کنم و برگهای چسبک خانه را می شمارم... و بعد که می بینم باز عده ای شان نیستند کلی غمگین می شوم.

. بعد یک استکان چای می ریزم و ایستاده کنار پنجره ی نیمه باز به این فکر می کنم که پس آن همه گنجشک که لابه لای این شاخ و برگ خانه می کردند کجا را دارند بروند؟

دلم تنگ بارانهای یواشکی دم صبحی شده، از همانهایی که آرام روی صورت می نشینند و عطر خاطراتِ خاکِِ باران خورده را دوباره پرواز می دهند.

دلم تنگِ پاییز است. و بی قرار سرمایی که هر صبح به آغوش می کشدمان.

حال و هوای این روزها شبیه آن وقت هایی ست که منتظر کسی هستی و  هی با خودت می گویی؛ الان ...الان باید بیاید.

 حتی لحظه ای چشمهایت را روی هم نمی گذاری که مبادا او بیاید و پشت در خانه بماند . اما دریغ که نه این حس پایانی دارد و نه او می آید.

نگران این نیستم که نام حس این روزهایم را نوستالوژی بگزارند...  چه عیب دارد که با شنیدن صدای باران از فرط خوشحالی فریاد بکشی و بدوی سمت حیاط و مدتها زیر بغض آسمان برایِ خاطره دلتنگی هر دویتان شعر بخوانی و بخوانی و .... چه اهمیت دارد دیگران چه می گویند؟

اصلاً نامش را بگزارند نوستالوژی... که می داند دلی که پشت این چهره ی ...  نشسته، گاهی حتی با شنیدن صدای پرنده ای کوچک هم شاد می شود..کسی چه می داند؟!...

اصلاً توی دلشان بخندند و به من بگویند "دیوانه ی باران ندیده" آنها که نمی دانند پاییزی که رفت چگونه برایم وحی می خواند... و زمستانش چه طور موعظه ام می کند... کم کم دارم سکوت را ترجمه می کنم.

بگزار بگویند در گیر نوستالوژی شده ام... کسی چه می داند...!

ــــــــــــــــــــــــ

- این روزها برای من هم دعا کنید...

+ به همه ی شما دوستای گلم سر می زنم، گر چه در سکوت... اما می خوانمتان( چندین و چند بار تکرارتان می کنم)  گاهی غمگین، گاهی شاد  اما از دور دیدن لذت  دیگری دارد. این چند مدت که دور  ایستاده ام و  می بینم که واقعاً... زیبائید... خیلی زیبا. گرچه با غم،  گرچه با شادی... اما نمی دانید که چقــــدر زیبائید...زیبا.

 

+نوشته شده در جمعه ٤ دی ۱۳۸۸ساعت٢:٥٩ ‎ق.ظتوسط بی نشان... | نظرات ()
طریق عشق

پشت شیشه ی ماشینی می خوانم که: خدا را شکر مولایم علی شد...

و تا همیشه ی بعد از آن  زمزمه اش می کنم!

 

+ بزرگترین افتخار زندگیم این است که شیعه ی مولام. و ان شا ا.. که...

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸ساعت۱٠:٠۱ ‎ق.ظتوسط بی نشان... | نظرات ()
میراثِ پدر!

 "من از لب ِ تو منتظر ِ یه حرف تازَم... تا قشنگ ترین قصه یِ عالمُ بسازم!"                                                                  

 

 

" نگو طفلی خیلی وقته درد داره و به من نمی گفته تا شرمنده ی خرج و مخارج نشم.

بهم گفت: داداش از من ناراضی که نبودی؟

گفتم: نه عزیزم چرا ناراضی باشم؟! گفت: من همیشه درسامو خوب خوندم که زحمتای تو هدر نره! گفتم: می دونم قربونت برم، تو خانمی حشمت جان ایشا ا.. زودتر خوب می شی و خوب درس میخونی و یه خانم دکتر خوشگل می شی! دوباره یه خرده ساکت شد و گفت: داداش یه چیزی ازت بپرسم ناراحت نمی شی؟

گفتم نه عزیزم، بپرس. گفت: موز چه مزه ایه؟.........................

نصرت با همون چهره ی زردش  یه نگاه به کامیار که به هق هق افتاده بود کرد و گفت:

_ فهمیدی ازم چی پرسید؟ فهمیدی چه حالی داشتم؟! کاشکی حداقل اون موقع خودم جواب سوالش و می دونستم...(!)

چند روز بعد حشمت، دیگه نبود! "                                             "از کتاب ِ: گندم"

.

میراثِ پدر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هستند آدمهایی که طعم شیرین ِ هزار خاطره ی زیبا را نـَدارند!

و دردهایی که هزار مرد را اجبار به نامرد ی می کند.

و دخترانی که زنانگی را پَر، واز می دانند.

وقتی آسمان اندیشه شان به سقف قفس آویخته است.

....

فرزندها نیز، بسان ِ پدر؛ جرمهایشان موروثی می شود...

تقدیرها موروثی است

چنان که درون هر کس،

 در تلاش ِ شکستن .... می شکند(!)

مرا برای خاطره اینهمه، ببخش...

...

پدر! تو گفتن نمی توانی، واژه های تو

تنها تکرار منزجر کننده ی بدبختی های من است.

وقتی با شکافته شدن لبهایت در  نقش صورت

به درّه ی سکوت، سقوط می کنم!

سخت است پدر!

....

دستی بود همیشه، میان خنده هایم

که سقلمه ام می زد: بلند خندیدن خوب نیست!

حالا می خواهم بپرسم: بلند گریستن چه طور؟

صدای گریه می آید مهربانم، صدای هق هق هایی،

آن سوی ِ در

آن طرفِ عینک

آن طرفِ تو(!)

....

می دانی پدر

من همیشه فکر می کردم

حوّا اگر سیب نمی چید

قلب نمی داشت!

دستت را از سینه ی من بیرون بـِبَر.

این سیب سرخ

تنها میراث ما از بهشت است.

ما زاده ی حوّاییم...!

......

گریه نکن پدر!

مقصر که تو نیستی...

من گناهکارم

حالا آمده ام، برای تا همیشه رفتن...

تا رسیدن به رویای خواب زدگانِ بی نوا

تا آنسوی تمام رسیدن ها... بعدِ تمام ِ این نا تمام ها!

بگذار دستهایت را ببوسم.

بگذار تاریخ را ببوسم...

......

دارم خالی می شوم پــِ...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ هزار بهانه است برای دور شدن از تو... در آغوشت نگاهم دار.

- ساعتها قدم زدن میان "یال افشانی پاییز" که این روزها حسابی در حال "جولان" دادن است. بیشتر  فریفته ام می کند. مخصوصاً اگر باد هم باشد، باران هم بیاید!

 

+نوشته شده در دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸ساعت٢:٥٦ ‎ق.ظتوسط بی نشان... | نظرات ()
ای الـــهه ی ناز

بــا دلِ من بســـــــاز...

 

 

+ راستی، خسته نباشی " یادت رفت" عزیز.

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸ساعت۱:٥۸ ‎ب.ظتوسط بی نشان... | نظرات ()