واژه های سِـقـط شده "دلهای گیج"

من مش حسن نیستم. من گاو مش حسنم.
yaghyha

 

   

 

 

لحظه ی ناب خوشحالی...

زندگی فرصت پرواز بلندیست



بعد از باخبر شدن

بعد از اینکه اینجا کلی مطلب نوشتم برای این ابراز شادی.

از این لبخندی که نشست روی چهره ام. توی دلم...

همه اش را پاک کردم.

تا این حالِ شادم.... این زیبایی...

نمی شود ازش گفت. هر گفتنی باز هم کاستی ست. جز همین جمله های بریده بریده و اینکه :

خوشبخت باشین.

آنقـــــدر خوشبخت باشین که تمام  ستاره ها بشوند پولکهایی زیر قدمهایتان. 

خدا رو شکر.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت٩:٥۸ ‎ق.ظتوسط بی نشـ انـ | نظرات ()
بی انتظار

هر روز تکرار گناهی کرده بودیم

....

+نوشته شده در شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت۳:۳٦ ‎ب.ظتوسط بی نشـ انـ | نظرات ()
 

می دونی؛ بسیارند مردمانی که تا میرسند به سی می اندیشند که دیگر چیزی نیست که ندانند.

و شاید به همین سبب است که احساس می کنند پیر شده اند.

سی سالگیت  مبارک...

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ساعت۱٠:۱٤ ‎ق.ظتوسط بی نشـ انـ | نظرات ()
برای من

دلم گرفته برایم

برای زندگیم

برای دامنِ تنگم

برای بی کسیم....

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ساعت٩:۳٢ ‎ق.ظتوسط بی نشـ انـ | نظرات ()
به هیچ فکــــــر کن.

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ساعت۱٢:٠٥ ‎ب.ظتوسط بی نشـ انـ | نظرات ()
و از دردی که می کشیم....

حافظ شب یلدا شعر می گوید:

صلاح از ما چه می‌جـویی ؟ که مستان را صلا گفتیم

بـه دور نـرگـس مـسـتـت ســلامـت را دعــا گـفـتـیـم

در مـیـخـانـه‌ام بـگـشـا که هـیـچ از خـانـقـه نـگـشـود

گرت بـاور بـُـوَد ور نه ؛ سخـن ایـن بـود و مـا گـفـتـیـم

من از چـشم تـو ای سـاقی ؛ خـراب افـتـاده‌ام لـیـکن

بـلائـی کـز حـبـیـب آیـد ، هــزارش مـرحـبــا گـفـتـیـم

اگر بـر مـن نـبـخـشایی ، پـشـیـمـان می‌شـوی آخـر

به خاطر دار ایـن مـعـنی که در خـدمـت کجا گفـتـیـم

قدت گفتم که شمشاد ست،بس خجلت به بـار آورد

که این نسبت چرا کردیـم و این بـُهـتـان چرا گفـتـیـم

جگر چون نـافـه‌ام خون گشت ، کم ز یـنـم نمی‌بـایـد

جزای آن که بـا زلـفـت سخن از چـیـن خطـا گفـتـیـم

تو آتش گشتی ، ای حـافــظ ! ولی با یـار در نگرفت

ز بـد عـهـدیّ گـــل گـویی حـکایـت بـا صـبـا گـفـتـیـم

 

+

شبیه یک ساک مسافریم که هیچ وقت بـ  سفر نرفت یا شبیه تصویر یک پسر بچه ای که بادبادکش به باد رفت...

 +

و دختر بودن

همانفدر مردانگی میطلبد  که هیج وقت ندانی.

 -

همه ی سال یک فصل دارد. پایــــیز.که هیچ وقت تمام نمی شود.

 

+نوشته شده در جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ساعت٤:٤٤ ‎ب.ظتوسط بی نشـ انـ | نظرات ()
2 نه دخترم

فاحشه های خانه ی روبه رویمان نبودند که پدرت را بردند.

فاحشه های خانه ی کناریمان بودند.

 

+نوشته شده در جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ساعت۱۱:۳۳ ‎ب.ظتوسط بی نشـ انـ | نظرات ()
"ترسم که اشک در غم ما پرده در شود..."

 خدا کند

       که این خدا

                   برای تو

                                خدا شود.

ــ

 

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ساعت۱:٥٠ ‎ب.ظتوسط بی نشـ انـ | نظرات ()
خط پایان

 

+

مرتب توی قلبم یک    پرنده فکر یک تیر....

-

خیلی دنبالش گشتم می فهمی ؟ فقط پی خودش بودم. تو که شاهد بودی فهیمه.

بهترین سالای جونیم و کنج اتاق و لابه لای کاغذ پاره ها و حیرون و گیج میون خیابونا هیچی ندیدم جز چیزی که نشوونی از اون باشه.

اما دیگه نمی تونم. سرزنشم کن.

بذار فکر کنم گناهکارم.

این حالم و جا میاره.

حالا که دیگه همه چی تموم شده.



hich

+نوشته شده در یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ساعت۱٠:٠٥ ‎ق.ظتوسط بی نشـ انـ | نظرات ()
 

         "گوش بده عربده را      دست منه بر دهنم"

 

به اینه نگاه کن

این خلا’ سرشار

حاصل ناچیز

بیهودگیهای عاطفه بود

 

 

تا اقتباس بی شرمانه ای باشم

از بوی زمخت دخترانی  که پا در بلوغ

و تن به افتاب خسته و داغ

شوره زارهای بدترکیب


سپرده اند

 

حیف که سایه ها عقیم اند
 
 

 



+نوشته شده در جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت٩:٥۸ ‎ب.ظتوسط بی نشـ انـ | نظرات ()
می پرسی چطوری؟

به راحتی، خیلی راحت...

لعنتی.

ــــــــــــــ

    من منکر سیمای لبخند تو هستم

     کاری که دنیای کثیفت داده دستم

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ساعت٥:٤٠ ‎ب.ظتوسط بی نشـ انـ | نظرات ()
خانه به خانه، کو به کو ...جستمت و نیافتم...

حرفهای کهنه توی حلقم گیر کردند

این ناله ها

               زهدان من را

                                پیر کردند×

 

+

می دونی چیه رفیق، هر کسی توی زندگی چیزی داره برای از دست دادن.

-

+نوشته شده در دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ساعت۱٢:٤۳ ‎ق.ظتوسط بی نشـ انـ | نظرات ()