مسئله ی تازه ای نبود اگرچه می توانست به اندوه تاز ای مبدل شود.
بیش از آنچه بود نداشتم و از هم پاشیدگی واژه ای بود که می توانست حق مطلب را نادیده بگیرد.
باید کاری می کردم، هر عملی برای جدا شدن از این حس بیهوده.
از این وحشت موزی...
حالا تمام صداها در من آرام گرفته اند. پشت من پنهان شده اند. و من نقش آفرینم،
خاک تووو سرم!

+ کاش دستم را بگذارم روی چشمهات. تا تمام دلواپسی این روزهای من را نفس بکشی...
+
نه اینکه چیز ٍ مهمی نباشد
بلکه دیگر, چیزی مهم نیست.
کاش این نوشته برسد دست کسی که فرقی نکرده، و خودش شعر است اما دیگر شعر نمی گوید
و کاش بگوید و باشد و بداند که همه ی اینها برایمان مهم است.
نشسته بودم توی اتاق. مثل پیرزنهای بیوه که بچه هایش باهاش نا مهربانند. رادیو را روشن کرده بودم و به چیزهایی که برایم مهم نبود گوش می دادم. به خنده های گشادو رادیو پیام. والا از این ملت بعید نیست فردا یک رادیو بزنند به نام رادیو امید. ولی به جان همدیگر اگر بسازنند"آرزو، آزاده " لابد یک روزی هم میسازند رادیو "والفجر 4 " و بعد به مقاومتشان فخرها می فروشند.بد است که من ایستاده ام اینجا و آب از آب هیچ کجا تکان نمیخورد. که اگر نباشم هم نمی خورد. که اگر بروم گوشه ای گم و گور بشوم، باز هم نمی خورد. ولی حال من رفیق، حال من از اینگونه داشتنهام بدجوری به هم می خورد. چند وقت پیشتمام طول روز به این فکر میکردم که توان این را دارم تا آخر عمرم توی همین اتاق بمانم و دم نزنم. انگیزه ی لازمش را دارم. بعد تصویر آدمهایی آمد جلوی چشمهام که گیس هاشان بینهایت دراز وسفید شده و مرض گرفته اند و جانور است که از جانشان بالا میرود. اما من این نبودم. دلش را نداشتم که جوانیم را اینطوری به بازی بگیرم. این صحنه ی فلاکت بار بماند برای پیری. با خودم فکر کردم که کاش حداقل عاشق کسی می شدم تا بتوانم کنار پنجره ی اتاقم با همین حالت شوربختانه ایکه دارم بنشینم و به جایی فراتر از چشم اندازی که نیست خیره شوم و دود سیگار نیمه روشن هم از کادر بالا برود و آسمان کبود شود و ابرها سرفه کنند و باران رو سفیدم کند که داستان هر کسی غمگین ترین داستان عاشقانه ی دنیاست. و من هی غصه بخورم. که طعم غصه شور است. اما همین بهانه ی خرد را هم نداشتم و صد دریغ و افسوس و چرا.باور کنید که افسوس! که جوانی بدون عشق یعنی همان پیری و به باد دادگی زندگی که من دارم می دهمش. انگار که دل را کنده باشم از قفسه اش و انداخته باشم جلوی ســـگ.
یک رفیق دارم توی همین نت. پیش می آید دست به دامن این تکنولوژی های شیطانیه غربیها، بی حیا شویم و با هم گپ بزنیم.
گفت: من انداختمش بیرون
گفتم:انداختیش یا انداختنش.
جواب داد که: انداختمش. انداختنش. انداختنم.
دلم سنگینی کرد. ترس از انداخته شدن داشتم. مثل بالونی که توی هواست. برای بیشتر اوج گرفتن باید کیسه های شن را بریزد بیرون. حالا چه میدانم که شن یا هر چیزی. توی فیلمها اینطور دیده بودم. اما نه! بالون چیز خوبی درباره ی من نیست. مثال را عرض می کنم. بالون برای اوج گرفتن مجبور است از یک چیزهایی سوا شود. اما قصه ی من فرو رفتن بود. به زیر کشیده شدن. ولی باور بفرمایید شرف دارد بالون بودن به کشتی یا قایق شدن. حداقل بالا می روی. اوج می گیری. و می ارزد به خاطرش یک سری کارها را کرد. اصلا توی زندگی باید بالون بود. این را یک قایق بخت برگشته می گوید. که بالایی. بلندای خوبیها
...من کشتی بودم شکسته؛که نه. قایقی بودم در حد و اندازه ی خودم که سوراخ شده بود. یک خضر نامی آمده بود سوراخش کرده بود و موسی هیچ وقت نپرسید چرا. چون از توی مردمکهای خضر می خواند که دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست و تکرار، تاریخ است و هر کسی یک طور میمیرد. تنهاو طفلکی بودم. باید چیزهایی که داشتم را میانداختم دور تا قایق دیرتر فرو برود. همه چیزی که می توانستم انداختم توی آب. اول از همه پاهام را. بعد اقوام را. که هر کدامشان چسبیده بودند به گوشه ای از تن سه ضلعیم. و داشتند میخوردنم. وقتی می انداختمشان دور برایشان دست تکان می دادم و با خودم می گفتم فکر کن یک درصد داستان دروغگوهای بزرگی مثل زنده ماندن پینوکیو توی شکم ماهی درست باشد. فایده نداشت. باید با بعضی از اشناهام خداحافظی میکردم. لای دندانهام پاره ای از دشمنانم مانده بودند . گوشت تلخشان. استخوانهاشان توی راه گلوم گیر کرده بود. تلخیه زبانشان معده ام را میسوزاند.دهان و لوله ی گوارش را تا معده و روده ام کشیدم و درازشان کردم و دورسرم هی تاباندم و انداختمشان توی عمیق دریا. قایق هنوز خاک بر سر بود.. باید با خودم کنار می آمدم. دو به شک بودم. انگشتهات یا پاهات؟ بالا تنه ات یا پایین تنه ات؟ خانواده ات سنگین ترند یا احساسات و فلان. بعله، نامنصفانه بود. زیست همیشه ناجوانمردانه بوده. طوفانی بودم. خانواده ام سبک بودند برایم. حتی یک جاهایی می شدند حکایت آن مرغابیهایی که لاک پشته را با خودش تا توی هوا بردند. تصمیم را گرفتم. مثل کله پاچه فروشی ها که تخم چشم زبانبسته را از کاسه ی سرش جدا می کنند. چشم هام را در آوردم و با انگشتهام نگه شان داشتم و ما بقی را ریختم توی شکم کوسه های بی ادب لقمه به حرام. بعد خانواده و دوستانی که یارم بودند و جانم برایشان در می رفت را بوسیدم و گذاشتم روی تخم چشمهایم. و از آن به بعدش تنها انگشتهام بودند که حرف زدند. و خیلی اوقات هم گریستند.
بعد دیشب آن عزیز این شعر را گفت. :"این منم دلواپس بود و نبود! از غم ای کاش ها چشمم کبود!"
خواستم بگویم : هی هی هی، نتاز به دل نداشته ام. نگفتم که من فقط یک جفت چشم بودم و انگشتهایی که وقتی روی حرفها فرود میآمدند سرشان را می گذاشتند روی شانه هاشان و به رویم نمی آوردند که دلتنگ نبمه های غرق شده شان هستند. مواظب بودند نفهمم که می خواهند دلی داشته باشند که گاهی لک بزند برای این و آن.
بعله، دل کندن به همین سادگیها نیست. میدانم. اما مگر چقدر توان داشتم برای به آغوش کشیدن و فشردن تخته پاره های قایق؟ تا کی انسان می تواند بگردد دنبال سوراخ های قایقش و انگشتهاش را فرو کند در جای جای درونشان تا غرق نشود؟ مگر آنکه به هزار قسمت تقسیم شوی و هر قسمتت را بفرستی سمتی. تا جایی از دستت در نرود. که نمی شود. که همیشه جایی هست که کلا هستیش بر مبنای زیر سوال بردن بعضی چیزهاست.. فقط خوش به حال شما که بالونی، و اوج می گیری که پرنده مردنیست. و هر چه قدر هم هوا پس باشد. مهم حقیقت پرواز است. و امثال من چشمشان تا وقتی سو دارد که پرواز نفطه هایی در آسمان را می بینند.
حالا دیگر چشمهام را انداختم توی کمد و حالا این انگشتهام بودند که سنگینی می کردند.
+ خدا حفظتان کند.
{...}
ذستهای تو آلتی بی جان
زندگی بی ثمرترن زن بود
آنچه حال مرا به هم می زد
قفسی که حصارش از تن بود
واژه ای که به جای ما، من بود
{...}
شبهایی هست که من دنیا رو اداره می کنم.
شبایی که بیدار میشم
رادیو رایانه و گوشیمو روشن میکنم.
بعد با خودم دراز می کشم.
یک طوری که انگار روز . اونم خود دم دمای ظهر .
ولی نه مثل همه ی ظهرای وحشی. لعنتی!
ـــــ
+ چه دستهای بی نفر که با اشاره ای ز تو تبر شدند
چه واژه های خسته ای که بی ثمر هدر شدند
و بی جهت چه روزها که در شبم سحر شدند
شیشه ی پنجره ام را پاک میکنم و گر و غبار مجسمه هام را میگیرم. اما چه کسی میفهم دارم خاطره ای را میشویم؟ کسی چه میداند دارم خاطره ای را میتکانم؟ مجسمه ها را پاک میکنم و خاطره هایشان را جایی همین اطراف بیرون میریزم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
انگار امروز برف جدیدی در راه آسمان است. برف روزهای قبل آب شده و تمام حسنش این است که می توانم کفشهای پاشنه بلندم را بر دارم و کیفم را بندازم روی دستم و بروم برای دیدن خود. این روزها مردم آنقدر درگیر نو شدن هستند و فکر می کنندآسمان به زمین رسیده که هر کسی را ببینی برات دست تکان می دهد. حتی یا کریم کنار پنجره. وقت دیدنم به صورت کاملا مزخرفی بالش را تکان داد و با لهجه ی شهرستانیمان گفت :"امروز آخرین دو شنبه ی سال 90ست. بعد از ظهرت بخیر" بعد من با خودم فکر کردم که لعنت خدا به تمام دو شنبه ها، به تمام آخرین بارها، آخرین دیدارها.
که دستهام را گرفتم و انداختم توی جیبم. بعد تا ایستگاه اتوبوس با باد رفتم. شالم را توی هم می پیچاند و زیر گوشم از بذرهای هرزه ای که توی راه و ابرهای آبستنی که میآمدند گفت. شالم را محکم کردم و پنبه ها را بیشتر چپاندم توی گوشم. بعد همچنانکه سوت میزدم یک قناری جلوی پام ترمز کرد. بهم گفت"صدای پای کسی می آید از انتهای راهی دور و نزدیک. " گفتم :"منرا با خودت نمی بری مرد؟" گفت:"من میروم سمت شمال" مسیرمان به هم نمی خورد.
بیشتر رفتم توی خودم. بعد مقابل ویترین مغازه ایستادم و به آدمها،خرسها و قلبهای قلابیکه آنجا نشسته بودند نگاه کردم. که ناگهان کنسرت استاد شجریان شروع شد.با سازهایی بهشتی. برادرم بود. گوشیم را جواب دادم. یادت هست ؟ گفتی:"حالا چرا ناراحتی؟" با خنده پرسیدم "از کجا میبینیم؟ کجا ایستادی مگر." گفتی: " گاهی به بالای سرت نگاه کن*" گوشی را قطع کزدم و به پل نگاه کردم. یک دسته پرنده بودند که داشتند از پل عابر به این سمت خیابان میآمدند. و من پسر جوانی هم دیدم با چشمهایی آشنا.و بالا بود. بالای بالا" خنده ام گرفت. از اینکه همه ی پسرهای اطرافم شبیه برادرم بودند.
برای عوض شدن چهره ام به یک اتوبوس فکر کردم که به جای لاستیک پا دارد و مثل آدمیزاد میدود. بعد تصورش کردم و توی خودم کلی خندیدم. داشتم می خندیم که اتوبوس رسید و پا داشت و اصلا خنده دار نبود که برعکس. سوارش شدم. چه بد که همه بو می دادند. زنها بوی وایتکس و ریکا. مردها هم تصویر گردان شکست خورده ای بودند که توی جنگ نابرابری باخته اند اما برای برگشت به وطنشان خوشحالند. انگار که واقعاً چیزی در راه بود. اتفاقی نو. یا از همین چرندیات.
دختر کناریم بوی ادکلنی میداد که داشت گلوم را میفشرد. با خودم فکر میکردم که کجا بروم؟مثل آواره ها جایی را نداشتم. دختر کناریم همانطور که داشت با گوشیش از عشق حرف میزد و دوست داشتن را میکوید توی صورت طرفش من غمگین میشدم. به گمانم داشت به یک قرار عاشقانه می رفت. با خودم تصور کردم قرار عاشقانه ای را که اندازه ی رژ قرمز تند است و با عطر ادکلن قاطی شده. و خوب ای کاش فقط همین باشد. یاد ملی افتادم که می گفت عاشق ترین دختر است و مثل ابله ها گریه می کرد و دست خودش بود صورتش را خراش می انداخت و من بهش می گفتم"اره تو خیلی عاشقی. تو خیلی خوبی تو ..."و بعد توی دلم از خودم به خاطر دروغهام بیزار میشدم.
تو که اینجا را می خوانی فهیمه، یادت هست. بهت گفتم عشق باید مدام و ذره ذره باشد. باید برود توی گوشت و پوستت. مثل وقتی که میروی حمام و زیر پوستت اب می اندازد. تو گفتی موافقی. بعد تو چیزهایی گفتی که من موافقت کردم و به این ترتیب تصمیم گرفتیم که ادامه ی مبحث درسمان را بخوانیم.
بعد یاد قرار های عاشقانه ی خودم کردم. یاد اتوبوسها و تمام میله هاشان که دستهام را گرفتند تا رسیدن من به قرارم.
آینه هایی که توی صورتم زل میزدند و من هی شالم را جلو می کشیدم. مرتب دیر میرسیدم. آنقدر دیر رسیدم که همه ی معشوقه هایم رفته بودند. همیشه آنقدر دیر میکردم که کسی سر قرار نبود. یکی بود که رفته بود و جای گل سرخ و یا کادو تنها عطر ش را جا گذاشته بود. بعد برگشتنها دور میزدم شهر را. آرامترین دختر دنیا بودم. همیشه یک همچین وقتهایی که بسیار بودند میرفتم آخر اتوبوس روی صندلی کنار پنجره می نشستم. از این پنجره هایی که خیلی بزرگند و سرم را تکیه می دادم به شیشه و دیگر اصلا حواسم به هیچ کس نبود..از آخرین سال مدرسه بود که این عادتم شروع شد. همه ی شیشه های آخر اتوبوسها لهجه ی لالایی من را خوب می دانستند. حالا دوباره همان گونه ام.
همینطور توی خودم بودم که پیرزن خمیده ای صندلیش را به من داد. گفت:"بشین اینجا مادر " ترسیدم از خودم . زود به آینه نگاه کردم. موهام به طرز احمقانه ای سفید شده بود. از اتوبوس پیاده شدم.
همانطور در حال ترسیدن بودم که لباسم خیس شد و به نظرم آمد دارم گریه میکنم. دلم برای خودم و قلب نازکم سوخت. اما باران بود که داشت میآمد. نم نم می نشست روی شانه های مردم . شانه هام که خیس شد با خودم تصور کردم که کسی سرش را گذاشته روی شانه هام و های های گریه کرده. حالا باران یا هر چی... دلم به حال آن آدم سوخت.
جلوی هر مغازه ای ماهی های قرمزکوچکی بودند در حال رقصیدن. دستم را می کنم توی یکی از آکواریوم ها و بلند می گویم:" جان دارند اینها آقا؟ یا که دکوریست"بعله، سوال مضحکی به نظر میآید. چون عمر دست خداست و شیشه ی عمر آدم پر دوام باشد و الخ. اما وقتی ماهی قرمز کوچکتان آمد روی اب و دهانش دیگر تکان تکان نخورد می فهمی این حرفها همش کشک است. از ماهی ها عذر خواهی کردم و لولیدم توی جمعیتی که سرمست بودند مثلاً.
گویا که واقعاً اتفاقی در پیش است. از همه جا چیزهای رنگی آویزان بود و مرغ ها تخمهای رنگی گذاشته بودند.
حالم از خودم یک طوری شد. از اینکه بی رگم و باقیه این اصطلاحات. باز جو مردم داشت کار دستم میداد.
برای برگشتن به واقعیت امر یاد دوستانم را گرامی داشتم که مدام مثل لولای زنگ زده ی دری می نالند و میگویند حاجی فیروز باید برود کشکش را بساود و عید و آجیل مال مامان بابا هاست که دلشان خوش است. و از همینطور یاس های فلسفیه جنتلمنگی.
بعضی از فروشنده ها تمام زورشان را می انداختند توی گلوشان و با کلی شور و هیجان حرف میزدند. من هم سوالهای بی سر و ته ای ازشان می پرسم و مطمئنم که هیچ کداممان به حرف آن یکی دیگر گوش نمی دهد. تنها یک هیجان است که مثل بازار سکه و دلار کاذب است. آآآآآخ، دلار!
همچنانکه نمی دانم دارم چه می کنم دنبال چیزی هستم تا خودم را بیاویزم بهش. چنگ بزنم به بودنش. برای همین چهره ها کش میآیند مقابلم و بی انتها به نظر می آیند. و من نگران مانده ام هنوز. نگران سالی که از عمرم به بیهودگی گذشت و معجزه هایی که هیچوقت به درد نخورد. به هیچ دردی...
بعد مومن می شوم به اینکه همچنانکه هر کسی یک خدایی دارد و مثلاً یک پدر دارد. یک دنیا هم دارد. یک دنیایی که شبیه مال هیچ کدام دیگرمان نیست. البته که قبلاً هم اعتقاد داشتم بهش. به هزاران دنیایی که آدمهاش را تصاحب کرده . و به استبدادمان. این آدم تنها و خسته ای که می اندیشد به انتها رسیده است ایمان میآورم.
به آن که لباس ما را تنش کرده و رسوم ها و ایین ها را به جا میآورد و بهزندگی در حصاری که مثل مدار استوا فرضیست حال میکند یک جورهایی. عشق میکند اصلاً.
قدمهام را می سپارم به جمعیت تا گم شوم. که سر من آشفته تر از این جور جهنم هاست. بعد اگر دوربین را دور کنیم منرا نمیشناسید که فقط یک کله ام میان انبوه کله هایی که نمی دانیم دارند می روند یا بر می گردند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- تبریک به تمام آنها که حالشان از تبریک شنیدن به هم میخورد. به در و دیوار. اصلاً عید چیست. من این تکرار دلخوشکنیه بیچاره وار را بهتان تبریک می گویم و شما هم به من. بعد لبخند تحویل بدهم و بزنیم به چاک. دمتان گرم.
+ 2سال تمام گم می کردم خودم را، به طرز وحشیانه ای. و دلم نمیخواست هیچ کجا پیدایم کنند. گم میشدم میان دفتر و کاغذ و اتاق کوچک بدبختم و لباس تنم. دیگر نباید اینگونه باشد. به رویارویی فکر می کنم.
بیا دخترکم،
این پول. دم عیدی برو و برای خودت یک جفت پای نو بخر.
شبها اگر خیال شکستن، مرا نبود
روزی نمی رسید
که یاد شما کنم!
که کاش جای شالگردن
دستهایت بود
و در میان شوخیامان،
بحثهایت بود.
ـــــ
گاهی آدما میشینن روی یک صندلی زهوار در رفته ی اتوبوس. فقط یک بلیط دارن واسه مثلاً ایستگاه میدون فردوسی. ولی همه جا سفر می کنن. با یه بلیط همه جا میرن. واسه همینه خسته تر میشن. همینه که مثلاً من میتونم طوری از سواحل زیبا و گرم جزایر هاوایی واست بنویسم که تویی که هستی بپرسی:" پس گرمه؟" بعد من بگم :"مال من گرمه." مگه به کجای دنیا بر می خوره؟ ولی خب کاش مشکل فقط میزان برودت هوای جزایر هاوایی بود. ولی مسئله اینجاست که ادما بیشتر به جاهایی سفر می کنن که اونجا خاطره های مشترک دارن. و متاسفانه من آدمم. و خاطره بازم. و هر روز توی اتاقم به جاهای زیادی سر می زنم. و چیزهایی زیادی به سرم میزنه.
"جنبش سپر از سپر نباشد. و معنی انا الحق این باشد. سپر می گوید« من در میان نیستم، حرکت از دست حق است» این سپر را حق بینید و با حق. با حق پنجه نباد زد" فیه ما فیه، مقالات مولانا...
ـــــــــــ
خوابیده ام در وحشت کوری که دارند پنجره هایم
در تخت مفسد که تو را هر شـــب میزایم
از التهاب خاموس و داغی که دم کرده
تا خوابهای وحشی و تختی که نم کرده
از انزجاردختری از لمس دست مرد
تا بی تفاوت پیشگی هایم به حس مرگ
چشم می گذارم روی هم از ترس فردایی
از خاطره های که دارم با تو تنهایی
از یک خیال خواهش از رویای یک دختر
فریاد کن نام مرا با شعری از دفتر
فریاد می کوبد خودش را بر دهان من
دفنش کن ان را خاطره را در نهان من
میرم فراموشش کنم او که مبارز بود
نام خودم را زندگی را انچه عارض بود
گم می شوم در ازدحام سایه های وقف
در وحشت "اندام اویزان به حتی سقف"
تا غرش ماهی شکسته توی فنجانم
تا جاری بازی شومی بی سرانجامم
میرم به اغوش کثیف زندگی و هرزگیهایش
از چنگ های یک پتوی نرم و حاشایش...
"کاملا بداهه وبدون زمانی برای ویرایش. بنابراین از بعد ادبیاتی بابتش متاسفم.
ــــــــــــ"
زندگی فرصت پرواز بلندیست
بعد از باخبر شدن
بعد از اینکه اینجا کلی مطلب نوشتم برای این ابراز شادی.
از این لبخندی که نشست روی چهره ام. توی دلم...
همه اش را پاک کردم.
تا این حالِ شادم.... این زیبایی...
نمی شود ازش گفت. هر گفتنی باز هم کاستی ست. جز همین جمله های بریده بریده و اینکه :
خوشبخت باشین.
آنقـــــدر خوشبخت باشین که تمام ستاره ها بشوند پولکهایی زیر قدمهایتان.
خدا رو شکر.
+ تبریک می گم پزشک خیابان گرد...
هر روز تکرار گناهی کرده بودیم
....
